رابطه صبر و هجران
به نظرم رسيد كه عصر جمعه را كه طبيعتا با كمي سستي و رخوت و در مواقعي كم حوصلگي و
دل گرفتگي همراه است‘ ذهن خود و مراجعه كنندگان احتمالي را آلوده به مسائل روزمره از جنس سياست و اجتماع و فرهنگ نكنم و لذا اين پست را به شعري اختصاص دادم كه اخيرا سروده ام. اميدوارم اين شعر معرفت بيشتري ايجاد كرده و انرژي بخش ذهن و روح و جان گردد:
غمگين مباش عاشق‘ شب همچنان سحرکـــن
شايد به غمزعيني‘ پيغام دلبرانه ناگه رسد برايت
بيـــني از ايــن فسانه‘ صبــحي بـه يــك بـــهانــه
مــــهري زتـو طلــب كـــــــرد‘ يار از ســـر مـحبـت
صــــبري نـما كه شايـــد ‘ چـــرخي زنــد زمانــــه
عـــــازم شــــوي بـه مقصـــد ‘ در اوج و در نهايت
پـــس كـــم شكايـت آر از‘ ايـــن چرخه ي زمـانــه
هجـران رســـد بــه پايان‘ فـــكري نـما بـه غايــت
چون روزنامه نگارم، و روزنامه نگار کنشگر سیاسی نیست، متعهدم تا مستقلانه بیاندیشم، نظاره گر مستقل باشم، مستقل بنویسم، تحلیل کنم، صدای مردم باشم، بپرسم و نقد کنم! و ایضاً انتقادپذیر و اخلاقی هم باشم!