** اشک تمساح!!

         
                آینده: دوست عزیز و همکار رسانه ایم، آقای رضا ضیایی، بواسطه ذوقاشک تمساح و استعدادی که دارد، پست های بلاگ خود را غالبا با مطالب ادبی و طنز به روز می کند و بسیار هم جذاب و آموزنده است، هرچند هنوز در میان جامعه وبلاگ نویسان زیاد شناخته نشده اما تردید ندارم که به تدریج، دوستان بلاگ نویس به اهمیت و ارزش کارهای ایشان پی خواهند برد.
 
من هم در این پست سعی کردم به مناسبتی، به تاسی از آقا رضا، موضوع را به مطلبی با عنوان اشک تمساح، که از ابتلائات جامعه است،اختصاص دهم.
 
فراوان شنیده ایم که می گویند فلانی "اشک تمساح" می ریزد، و این عبارت، اصطلاحا، در مواردی و مواقعی به کار برده می شود که بخواهیم، به دروغگویی یا فریبکاری فرد یا افرادی اشاره کنیم که می خواهند برای رسیدن به هدفی خاص، با رفتاری دروغین و مزورانه، اذهان را منحرف و جلب اعتماد نمایند! ....   
                                                          متن کامل >> 
ادامه نوشته

** برخی امور را به فال نیک بگیریم!

              

               آینده: باید اتفاقات ناگوار و تخدیر کننده و تحقیر کننده را در مواردی، به فال نیک گرفت، اتفاقات و پدیده هایی که ابتدا تصور می کردی موقعیت  یا شرایطی ایده آل است و همان چیزی است که دنبالش بوده ای اما ناگهان، در یک چشم به هم زدنی همه چیز پنبه می شود و می بینی جز سراب، چیزی نمی دیدی!! اما باز باید همه آن شرایط و موقعیت را به فال نیک گرفت، احساس جدا شده از عقل را مهار کنی؛ و وضعیت را به شرایط سابق تغییر جهت داده و هدایت کنی؛ و عاقلانه تر به حال و آینده بنگری! همینکه متوجه غفلت خود شده ای خود نقطه ای برای آغاز است!

"یوهان کریستیان گونتر"؛ شاعر آلمانی اینگونه سروده است: چه کردم! حال عاقلانه تر به تمایلات و عشق احمقانه می نگرم؛ زنجیرها را پاره می کنم، قلبم را رها می سازم و عمداً از آن درد لطیف، متنفر می شوم. چه چیز، پشیمانی مرا رنج می دهد؟ چه چیز، غم مرا ناراحت می کند، چُرت شب؟ آن دوران گذشت. ای جواهر قیمتی، ای شکست گران! زیبایی، برو و بگریز! مطیع ترین نگاهها ریسمان های دردناکی هستند؛ متوجه این حیله می شوم.  حالا دیگر آزاد شده ام، و از صمیم قلب، سوگند می خورم، که بوسه ها و شوخی ها، یک بازی احمقانه هستند؛ زیرا کسی که عاشق می شود، حتماً عاقل نیست.

ای هشدار تقلبی، برو، دیگر کافیست!!

کافیست. اشتیاق، شعله ها و بوسه ها، سمی و شیرین هستند و آدم را گیج می کنند. بیا ای آزادی درون و آتش را فرو نشان، که حکمت روح مرا ربود.

نتیجه اخلاقی: مراقب باشیم حوادث تلخ روزگار؛ خیانت همراه با حیله ی خائنان، سرمای طاقت فرسای ارتباطات و محبت های بی روح و مصنوعی، گرمای سوزان ادعاهای به دور از حقیقت و بی اساس، و زیبائی های فریبنده ی صورت و سیرت، و تمایلات زودگذر، ما را از هدف اصلی و انسانی و اخلاقی زیستن، پشیمان و منحرف نسازد !! 

** سفر به کردستان

                  

             آینده: اواخر هفته گذشته توفیق اجباری نصیب شد و سفری به چند منطقه ازروستایی میان مهاباد و سردشت جمله تبریز و ارومیه و البته بطور گسترده تر به برخی شهرهای استان کردستان کردم. این سفر به خصوص به مناطق کردنشین، از چند جهت برایم حائز اهمیت و جذاب بود.

 نخست، یادآوری خاطرات تلخ و شیرین در سالهای دور حضورم در کردستان و سپس مقایسه ی تحولات و تغییرات صورت گرفته در فاصله بین این سالهای طولانی، به واسطه ی تغییر سیاست ها، و انجام برنامه های توسعه ای و اقتصادی، بسیار قابل تامل بود. البته تفاوت هایی در مناطق مختلف این استان در ارتباط با برنامه ریزی برای بازسازی و توسعه در شهرهای گوناگون به چشم می خورد که به نظر می رسید با کمی تدبیر این تفاوت ها حل شدنی است. 

تغییرات صورت گرفته و اثرات فرهنگی و روانی به جا مانده در افکار و اذهان هموطنان کُرد، به عنوان بخشی مهم از ایران عزیز، نکات مهمی را به ذهن متبادر می ساخت، نخست اینکه توجه به مسائل اقتصادی، اشتغال، معیشت و نیازهای اولیه مردم منطقه، به همراه ایجاد احساس مسوولیت، تعصب ملی و انگیزه در مردم منطقه، فرصت سوءاستفاده را از عناصر تجزیه طلب و تعذیه شده از ناحیه بیگانه و برخی کشورهای همسایه گرفته و آنان را وادار به خروج از فاز نظامی و ناامیدی از همراهی برخی از مردم منطقه در ایجاد ناامنی و رفتارهای غیرملی ساخته است.

همچنین، تامین نیازهای فرهنگی و معیشتی مردم کردستان، از آنجا اهمیت بیشتری می یابد که امروز مردم محروم منطقه خود را بیش از هر زمان دیگری ایرانی و برخوردار از حقوق شهروندی احساس و مشاهده کنند، به آنان توجه شده و به حساب آمده اند. 

مردم کردستان واقعا مظلومند و نیازمند توجه ویژه، همانند سایر مناطق محروم، لذا با کمی تدبیر و دوراندیشی می توان بسیاری دیگر از مشکلات موجود در این منطقه را نیز با پرداخت کمترین هزینه حل کرد، و حس تعلق سرزمینی و قلبی به ایران، را بیش از گذشته در جسم و روح آنان تقویت نمود.

توجه به مسائل قومی، مذهبی، معیشتی، توسعه ای و فرهنگی مردم این منطقه از جمله موضوعات اساسی و کلید اصلی همراهی آنان با بخش های مختلف ایران بزرگ است. هر چند درعین وجود فقر اقتصادی و فرهنگی در طبقات قابل توجهی از این مردم، رشد فرهنگی قابل توجهی نیز در بخش هایی از آنان وجود دارد، و این ویژگی، خود، کار برنامه ریزان را ساده تر می کند.

به هر صورت سفر خوب و پرباری بود و فرصتی دست داد تا خودم را نیز از زیر بار فشاری روحی که به دلایلی این روزها بر افکارم سنگینی می کند و از ذکر آن معذورم، خارج کنم و خواستم زمینه ای فراهم کنم تا موضوعات ناراحت کننده ای  را حداقل به فراموشی نسبی بسپارم!  

** فطر روزه داران، مبارک باد!

             

          عید فطر ، پس از یک ماه روزه داری، بندگی و تزکیهِ تن و روح، بر اطاعت کنندگان و خداجویان، مسلمانان، همه انسانهای آزاده، و میهمانان رمضانی معشوق حقیقی و رها شدگان از عشق مجازی مبارک باد!

** تبرئه سوریه؛ سعد حریری و روند مذاکرات صلح!

          

             آینده: این تحلیل را برای سایت دیپلماسی ایرانی (اینجا) نوشتم و در روزنامه ابتکار (اینجا) هم منتشر شد.

            "سعد حریری" نخست وزیر فعلی لبنان، روز گذشته دربشار اسد رهبر سوریه و سعد حریری نخست وزیر لبنان سخنانی غیرمنتظره اظهارات شاهدان مربوط به ترور رفیق حریری را غیرواقعی خواند و اعلام کرد سوریه در ترور پدرش هیچگونه دخالتی نداشته و عملا دمشق را از این اتهام مبرا دانست.

این سخنان درحالی مطرح شد که در طول ۵ سال گذشته و پس از ترور حریری نخست وزیر وقت لبنان که روابط نزدیکی نیز با آمریکا داشت، روابط بیروت و دمشق در پی اتهام وارده به سوریهبه شدت رو به سردی گرایید ...   متن کامل >>

ادامه نوشته

الهامی از جِراحتِ کاکائی!

     

       آینده:      

                 خدایا کاش دردی بود هَر دم / چنان دردی که بَرگیرد، ز من غم/ چه دردی؟ دردِ صبر و وصل و هجران/ همان دردی که غفلت را کند، کم/ میان درد، تا وصلِ به مبداء/ تلاش معنوی ره را کند کم/ اگر دردی نباشد، وصل، مقصور / و گر وصلی نباشد، دل، پر از غم/ چو کاکائی دَمادَم وصل خواهد/ بباید همتِ کافی دَمادَم!

     برای سرودن چند بیت بالا، از شعر "جراحت" سروده شاعر گرانمایه "عبدالجبار کاکائی"، الهام گرفتم، که همواره اشعار روحبخش و بسیار روانش، ذوق شنیدن، شوق خواندن، و هر از چندگاهی سرودن شعری را  در ذهن و قلم انسان، زنده می کند. شاید این سروده ی البته نه چندان حرفه ایم، بهانه ای برای قدرشناسی از کاکائی عزیز و دعا برای سلامتی این سرمایه ی ادبی کشور باشد.             

                                                                                            متن کامل در سایت شعر نو >>

** کسی به در نمی زند!

           

             آینده: این یادداشت را برای همکاری می نویسم که به ظاهر منتظر است تا کسی به در بزند و طولانی شدن انتظار او را گله مند کرده است. اخیرا عبارتی به کار برده بود، با این عنوان که "کسی به در نمی زند" به این دوست و همکار گرامی، اگر درونش را درست حدس زده و درک کرده باشم، باید بگویم، زمانه زمانه ای است که کمتر کسی یافت می شود که بدون توقع، دری را بزند! مگر آنکه لازم شد و نیازی افتد، که در این صورت دق الباب خواهند کرد و اگر ضرورتی یافت نشد نه! چرا به دنبال دردسر باشند؟! دوست عزیز؛ باید از خدا خواست که کسی جز خودش، اهرم درب نکوبد و ما را دعوت نکند، در اغلب اوقات، کوفتن دیگران، جز دردسر عاید نخواهد ساخت و ثمری نخواهد داشت، جز زحمت!

برخی فرصت طلبان در عالم سیاست، اجتماع و روابط فردی را ندیده ای دوست عزیز؟ حتما تجربه کرده ای! سیاست ورزی زمانی می کنند که خطری مالشان، آرامششان، جانشان و موقعیت شان را تهدید نکند! و اصولا هم، سیاست را اینگونه تفسیر و معنی می کنند! به عبارتی سیاست بدون هزینه را مطالبه می کنند!

فرصت طلبان در عرصه اجتماع و روابط فردی نیز کم نیستند، آنان نیز به همینگونه! بی شک، شما منتظر این دستِ از انسانها نیستی که دری بزنند و احوالی بپرسند؟ اصولا مگر شما کسی را پیدا می کنی که بی توقع ، زحمتی به خود و دستتان مبارک دهد و دری بزند؟! اگر پیدا کردی ما را بی خبر مگذار ! اتفاقا باید به این دست از افراد گوشزد کرد: "ما را به خیر شما امیدی نیست، شر مرسان!

اما خدا و یگانه کریم! هی در می زند، دعوت می کند و ما از سر غفلت، در را به رویش باز نمی کنیم! خود را به نشنیدن می زنیم! و اگر هم خیلی همت کردیم و درب را گشودیم، خود را به ندیدن! 

حتما این عبارت را هم شنیده ای دوست گرامی که، "خطر را باید زمانی احساس کرد و زمانی باید نگران و رنجیده خاطر شد که انبوهی از دوستداران را پشت سر خود ببینی! و درمقابل، منتقدان و مخالفانی نداشته باشی! "

پس؛ بیا دست دعا به درگاه خدا بلند کنیم و او را بخوانیم، که، امیدی، میهمانی و میزبانی جز او بی ریا و بی توقع، میهمانی و میزبانی نمیکند!

دِلا چو غنچه، شکایت از کار بسته مکن/ که باد صبح، نسیم گره گشا آورد

** درون خویشتن!!

            

           آینده: چند روزی است رمان "بار هستی"، اثر "میلان کوندرا"، را شروع به خواندن کرده ام. بخش هایی را پیش رفته ام. رمانی بس، خواندنی و آموزنده است. در بخشی از مقدمه کتاب، عبارت زیر نظر مرا جلب کرد، و تصمیم گرفتم پیش از خاتمه رمان، در یادداشت کوتاهی به آن اشاره کنم، امیدوارم عجله نکرده باشم. در بخشی از این مقدمه، مترجم گرامی آورده است:

"انسان در جهان کنونی، جزء درون خویشتن، مأوایی برای پناه گرفتن به دست نمی آورد، و امکان شکوفایی عشق و عواطف انسانی، آفرینندگی و احساسات لطیف، سخت به مخاطره افتاده است."

ناظر به این عبارت مترجم رمان، خواستم بگویم که درون خویشتن، همان درون خدایی است، و در این شرایط است که احساس می کنیم، مطمئن ترین مأوا برای پناه گرفتن است! و لذا به خصوص، زمانی عواطف انسانی، آفرینندگی و احساسات لطیف به مخاطره می افتد، که این درون خویشتن، غیرخدایی شود و از عشق خدا، و توجه مطلق به خالق، فاصله گرفته و تهی گردد، و خود را متوجه غیرخدا و خواسته های زودگذر نماید! توجه مطلق به دنیا و هستی و خواسته های درونی و نفسانی، آفت بزرگی است که انسانیت انسان را زائل و بعد حیوانی اش را تقویت می کند!! البته این مطلب را در رابطه با بخشی از مقدمه نوشتم، امیدوارم در پایان این رمان، بهره های معنوی و همچنین تجربی فراوانی ببرم.

** حسینیه ارشاد و شب قدر معنوی و به یاد ماندنی !

             

           آینده: امشب (شب بیست و یکم ماه مبارک) را به حسینه ارشاد رفتم. پس از چند سال، واقعا شب قدری پر از معنویت را تجربه کردم! امری قلبی است و نمی توانم بگویم چگونه! باید تجربه کنید و آن لحظات را درک نمایید! این را از باب ریا نگفتم، واقعا شب قدر عجیبی بود! از هر حیث، بهره معنوی فراوانی بردم. به خصوص اینکه که خداوند، عنایت داشت و توجه ویژه به این بنده ی خود کرد!

سعی کردم به خدا و معشوق حقیقی، بیشتر نزدیک شوم چون معبود هم، امسال بسیار بسیار بیشتر از سالهای پیش، به این بنده لطف کرد و از شر شیاطین انسی نجاتم داد و آزادم کرد! رها و بدون هیچ مانعی، با خدای خود، عشق بازی کردم. باید در این شرایط معنوی قرار بگیرید تا به عمق احساس من دست پیدا کنید! سعی کردم موانع وجود، و پرده دل و قلب را بگشایم، قفل ها زده شده بر قلب و جان خود را بشکنم و درها را یکی پس از دیگری بگشایم و خالق را در قلب و جان خود بیابم!

دوباره با این واقعیت و حقیقت، مانوس شدم که خداوند قادر، به معنای واقعی ندا می دهد و حاضر است، تا حیات دوباره ای ارزانی کند، اگر ما بندگان، مقاومت نکنیم! یعنی اگر مقاومت نکنیم؛ با چشم دل، و گوش جان، سخنانش را می شنویم! واقعا خود، سخنانش را می شنویم، سخنانی که به انسان، آرامش، حیات تازه، زندگی دوباره، شجاعت، دوری از ترس، دوری از غم و اندوه، پاکی از هرگونه تیرگی و سیاهی و ... ارزانی می دارد! و لایه ای رسوخ ناپذیر بر روی آن انسان سابق می کشد! من که امشب، این حس، به وضوح در درونم تقویت شد! و احساس کردم امشب خودم هستم و خودم! و برای همه دعا کردم، حتی کسانی که جفا کردند، خطا کردند، فریب دادند و حیله ورزیدند! همه را به خدایشان سپردم!

بی شک، این در به روی همه باز است و خداوند همه را دعوت دوباره ای کرده است. همه را دعا کردم و انشالله شما هم مرا دعا کرده اید! 

خدایا و معبودا ! ممنونم که طمانینه ام دادی ! آرامم و هیچ کمبودی ندارم، و به غیر تو فکر نمی کنم، چون تو را دارم! و هر کس تو را دارد، همه چیز دارد ! نمی خواهم هیچ زمان تو را با هیچ سرمایه ی دنیایی و مادی معامله و معاوضه کنم! خداوندا ! این توفیق را از من مگیر و همواره کمکم کن تو را فراموش نکنم و به چیزی به غیر وجود لایزال تو عشق نورزم و اعتماد نکنم! و قلبم خانه تو باشد!

** پیام اخلاقی کوتاه !

          

            آینده: هیچ تا به حال،اتفاق افتاده که مقداری از سرمایه مادی (پول و امکانات مالی) و اندوخته های معنوی (محبت و حمایت) خودتون رو به کسانی ببخشید که صادقانه تصور می کردید اونها به این دو فاکتور نیاز دارن و همزمان قدرشناس هم هستن؟ و در واقع یه چتر حمایتی ایجاد کنید، اما اون آدم ها این رفتار طبیعی رو به حساب جهل شما بذارن و خودشون رو مجاز بدونن که طلبکارانه با شما رفتارکرده و از مرحله بحران که خارج شدن، الی آخر....؟

تو این نوشته کوتاه می خواستم این پیام رو بدم که اگه با قبول این واقعیت انکارناپذیر که هر انسانی، نیازهای روحی و مادی داره و به بیانی به پول و محبت احتیاج داره و یه وقت کسی پیدا شد که این شجاعت و گذشت رو به خرج داد که این نیازهای شما رو تامین کنه باید سعی کرد، قدر این اقدام رو دونست. هیچوقت این عمل انساندوستانه رو به حساب جهل و نادانی اون شخصِ با گذشت، نذارین و نمی خواد که خودتون را مدیون اون فرد بدونید اما لااقل، خوبی و فداکاری و گذشتش رو به حساب جهل و نادانیش نذارید!

کاری کنیم که فرهنگ کمک به همنوع و فداکاری در جامعه نهادینه شده باقی بمونه و خیرخواهان و انسانهای با گذشت رو از عمل خودشون پشیمون نکنیم و دیگران رو از دریافت این نیازهای ضروری زندگی محروم! هر چند پاداش هر عمل انساندوستانه نزد خداست و بس!

متاسفانه بعضی آدما نه تنها گذشت دیگری رو، جهل و نادانی فرض می کنن بلکه در عین حال، سر را زیر برف کرده و خودشون رو زرنگ فرض می کنن!!

نتیجه اخلاقی: این قبیل انسانها بیش از دیگران نیازمند دلسوزی و ترحم هستند چون رفتار غیراخلاقی اونها هم ناشی از همون فقر فرهنگی و شخصیتی است و باید کمکشون کرد!

** علی چگونه امامی بود ؛ ما مدعیان چگونه پیروانی؟

         

             آینده: در آستانه شبهای قدر ماه مبارک رمضان، قرار داریم. در چنین شبهایی، امام علی (ع) آن شخصیت تاریخی و جهانی، و پیشوای شیعیان، و الگوی انسانیت و معرفت، به خاطر عدالتش، رحمانیتش، مردم داری اش و ظلم ستیزی و استبداد ستیزی اش، هدف کینه و هجوم تروریستی و انتقامجویی ِ تفکری خشن و منجمد قرار گرفت. تفکر خشنی که تلاش کرد به نام اسلام، علی را که مظهر اسلامی که پیامبر رحمت مروجش بود، هم ترور شخصیت کند و هم حذف فیزیکی نماید!  

باید در این نکته بسیار مهم تامل جدی کنیم که ما به عنوان مدعیان پیروی از این شخصیت تاریخی و الهی، تا چه اندازه توانسته ایم تطبیقی هرچند اندک، میان رفتار و کردار، و منش و روش خود، با امام اول شیعیان، ایجاد کنیم!

علی به معنای واقعی عادل بود. انتقاد پذیر بود و از مردم می خواست که با او با صدای لرزان، آنطور که با جباران رو به رو می شوند، سخن نگویند! آبرو و حقوق مردم را محترم می شمرد و همگان را طرف مشورت قرار می داد. با آنان مهربان بود. انسان، بویژه طبقه محروم جامعه را محترم می شمرد. به حقوق مخالفان تا زمانی که دست به سلاح نبرده بودند احترام قائل بود و بهره مندی قانونی و ضابطه مند آنان، از بیت المال را از نظر دور نمی داشت و محرومشان نمی ساخت ! حقوق شهروندی آحاد جامعه اعم از مسلمان و غیرمسلمان را برابر عرف آن زمان، به رسمیت می شناخت. اهل تعامل و گفت و گو بود. نسبت به حقوق طبیعی و قانونی و انسانی غیرمسلمانان حساس بود و کمترین تصییع حقوقی از آنان  را تاب نمی آورد! نمونه بارز آن، واکنش سخت در مقابل درآوردن به ناحق خلخالی از پای زن یهودی، و این سخن که اگر مسلمانی با شنیدن این حادثه بمیرد، نباید او را سرزنش کرد، بود! اجرای عدالت، اولویت نخستین علی (ع) بود. حق ویژه برای هیچکس، به خصوص نزدیکانش قائل نبود. خود را بنده خود می دانست و مردم را هم، مخلوق و بنده خدا، لذا همه را به رعایت حقوق خدادادی یکدیگر  انزار می داد و توصیه اکید می کرد! تحمیل دین را روا نمی دانست! مروج دین ورزی عاقلانه، عارفانه و عادلانه بود!

نکات بالا تنها بخشی از ویژگیهای و مراتب اخلاقی و انسانی و الهی امام اول شیعیان بود، حال ما مدعیان پیروی، (اعم از مردم عادی و حاکمان در جوامع اسلامی) تا چه اندازه توانسته ایم در زندگی جمعی و فردی، خود را نزدیک به این خصوصیات و منبع انسانیت کنیم؟ چگونه پیروانی بوده ایم؟ در کنار علی (ع) یا در مقابل؟

** کَپشِنی برای "پیش دستی کردن"

          

             آینده: از اصطلاح پیش دستی در فرهنگ لغات، با عنوان "شتاب و مسابقت و زودتر از دیگران به کاری اقدام کردن"، یاد شده است. قصد دارم در یادداشت آتی و پست بعدی ام، در باره این مثل در حوزه اجتماعی و فردی و سیاسی، به طور خلاصه نکاتی را بیان کنم، زیرا در بسیاری موارد با زندگی افراد در ارتباط مستقیم است و در رفتار و کردار اشخاص حقیقی و حقوقی، و شاید فرار از عواقب فعلی یا عملی و توجیه رفتار فردی، و اصطلاحا ً انداختن توپ در زمین دیگری، به کرٌات به چشم می خورد، لذا به نظرم رسید، به بررسی اجمالی مثل، بپردازم که آیا پیش دستی کردن چگونه پدیده ای است و آیا همیشه باید به آن از زاویه منفی نگریست؟ و آیا در زندگی، امری اجتناب ناپذیر است؟

علت استفاده از این تیتر نیز، به دلیل همین پیش یادداشت یا پیش گزارش از یادداشت آتی ام است. کَپشن یا پیش خبر، معمولا در کار خبری حرفه ای کاربرد دارد. خبرگزاری های بزرگ و فراگیر، درجریان وقوع حوادث و پدیده های مهم، به دلایل مختلف، از جمله رقابت برای خبررسانی سریع و پیشتازی در اعلام خبر و آماده کردن مخاطب و افکار عمومی برای شنیدن خبری مهم، یک پیش خبر کوتاه یا همان کَپشن، تهیه و مخابره می کنند. این توضیح را از آن جهت دادم که تیتر این پُست، خواننده را سرگردان نکند.

منتظر یادداشت بعدی در این باره باشید.

** دلجویی از یک همکار رسانه ای

        

             آینده: امروز عصر از یک همکار عزیز رسانه ای که حدود بیش از سه سال است، ایشون رو ملاقات حضوری نکرده ام، با بهره گیری از اینترنت و برقراری ارتباطی مجازی دلجویی کردم.

این همکار پرتلاش، از من دلخور و رنجیده خاطر بود اما نیک می دانست که من از همه چیز بی اطلاعم و زیانی هم از ناحیه من به او نرسیده و به همین خاطر با آغوش باز پذیرفت که موضوعی که ذهن او را در یک برهه ای درگیر  و روحش را مکدر ساخته بود، فراموش کند هرچند به رسم امانت بر خود فرض می دانم که بگویم این همکار محترم در عین حال، تاکید کرد که سالها بوده که همه چیز را فراموش کرده بود!

طرح رو در رو مسائل و رفع کدورت، سوءتفاهم و برطرف کردن ذهنیت منفی افراد، چقدر شیرین و خاطره انگیز است! فرصت را هم از دیگرانی که قصد دیگری دارند می گیرد. همیشه به این فکر می کنم که ما رسانه ای ها چیزی که نداریم، مرغ عزا و عروسی هم که هستیم، همه ی سرمایه ما هم، قلم به دست گرفتن، فکر کردن و نوشتن است و به داشتن چنین سرمایه ای برغم سختی هایی که در آن هست، افتخار می کنیم، حال چه لزومی دارد خود را درگیر مسائل فرعی کنیم و یا اجازه دهیم که ما را درگیر کنند؟!

نمی دانم شاید و البته بی تردید، این هم از برکات ماه مبارک رمضان و معنویت متعلق به این ماه عزیز است، که بندگان هشیار و موقعیت شناس، اخلاق را بیشتر مورد توجه قرار می دهند و روح و جسم خود را از تیرگی ها، زنگ زدگی ها و غبارها پاک می کنند!

به هر صورت برای این همکار رسانه ای و سایر همکاران در این عرصه، آرزوی موفقیت کرده و خوشنودی خود را نیز از این اتفاق و رفع کدورت، که نتیجه اش ایجاد تعادل رفتاری در جامعه و ارتباطات اجتماعی است، پنهان نمی کنم.

وقت تنگ است و زمان مثل برق و باد می گذارد و  روزها را پشت سر می گذارد، پس بهتر است تا دیر نشده کدورت ها را به کناری نهیم و دل به دست آریم، به قول شاعر " تا توانی دل بدست آر / دل شکستن هنر نمی باشد". "قیصر امین پور"، در دفتر اول خود، در شعر  "حسرت همیشگی" فرصت ها را اینگونه ترسیم کرده است:  

"حرف های ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی، وقت رفتن است، باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود، آی ....  ای دریغ و حسرت همیشگی ! ناگهان، چقدر زود دیر می شود!  

** دلنوشتِ بامداد جمعه

             

             آینده: دلنوشت ِ بامداد جمعه را با شعر و ترانه ای آغاز می کنم که در جای خود، آرامش دهنده است:

             ""تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن / یک سقف پابر جا محکم تر ار آهن / سقفی که تن پوش هراس ما باشه /تو سردی شبها لباس ما باشه / تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی / سقفی برای ما حتی مقوایی""

            و اما این روزها و به دلایل مختلف، که بخشی از آنها ارادی و بخشی دیگر خارج از اختیار و غیرِ اِرادی ست، کمتر می نویسیم و یا اساسا می خواهیم که ننویسیم. خود را محروم از بهرمندی از اثرات روحبخش نوشتن می کنیم.

این روزها مجال نوشتن و پرداختن به حرفه روزنامه نگاری را پیدا نمی کنیم و برخی مشکلات و ملاحظات تو را از نوشتن باز می دارد اما با این وجود همه درب ها به رویت بسته نیست و خود را کاملا محروم نمی کنی. وجود شرایط سخت، لزوما به معنای پایان و تعطیلی نوشتن و قلم زدن نیست. بلکه اتفاقا قلم و حرفه ی نویسندگی، امتیاز و سلاحی است که مجهز شدگان به این ابزار را در مواقعی، ایمن کرده و از پل های نیمه ویران عبور می دهد! 

 گاها ً پیش آمده که اتفاقات و رویدادها و پدیده هایی، زندگی تو را تحت تاثیر قرار می دهد و ناچار از نوشتن می کند و اصولا نوشتن و پرداختن قلمی به موضوع را اجتناب ناپذیر می نماید .... 

                                                                                      

                   متن کامل >>     

ادامه نوشته

** اندکی صبر !

           

            آینده: متن ادبی زیر (البته اگر متن ادبی به حساب َآید) را سال گذشته به رشته تحریر درآوردم. متن کامل در سایت ادبی شعر نو (اینجا) و بلاگ خودم دوباره منتشر می کنم: 

            * صبوری پیشه کن ای دل، صبوری کن!! از چه دلتنگی؟ از چه بی تابی؟ وَز چه می نالی؟ / تو نیک می دانی، صبوری چاره ایست، از برای هر رنجی و دردی، و کلیدِ هر در ِ بسته... ! پس، همتی ساز و صبوری را دریاب! / دیری نخواهد پایید، آسمان خواهد گریست و دشت ها دوباره سبز خواهند شد و به چَشم زدنی ، گل های رنگارنگ، نقش هایی زیبا به سبزه ها خواهند زد..

هر چند می دانم اینروزها برای صبوری هم دلتنگی می کنی!/ صبوری کن ای تن، ای روح، ای جان/ به یاد آر آرزوهای کودکی را ، پرواز را آواز را، پر کشیدن از زمین، بی اعتنا به زمان، پرواز در آسمان آبی و بی انتها بر فراز باغ ها و سبزه ها و گل های نقش بسته بر دل دشت ها/ پرواز بی صبرانه همچو پرندگان پرکشیده از زمین/ می دانم ای دل، می دانم؛ این روزها دِلت تنگ است، تنگِ گفتار ها و دیدارهای عاشقانه! تنگِ نفس های حیات بخش و امید ساز و صادقانه/ پس بیا؛ بیا ای دل، و سّدی بِساز از برای خروش رودخانه چَشم، و مهار کن این رودخانه را، و آنگاه آبیاری کن این دلِ خشکیده و هم بال های سوخته ی پروانه را و حیات تازه ببخش به دلها و جان های سوخته ...

آری ای دل؛

   از چه می نالی ؟ وز چه بی تابی؟!

                     اندکی صبر سحر نزدیک است!  

** دَستبُرد به بلاگم!

            

           آینده: روز گذشته یادداشتی با عنوان "اشتباه کردم" نوشتم. امروز ناگهان، متوجه شدم، در کمال ناباوری، متن این یادداشت از صفحه ی وب حذف شده و فقط عنوان یادداشت باقی مانده است!

زیاد تعجب نکردم، چون این روزها مکرر اتفاق افتاده که وبلاگ و وبسایت دوستان اهل قلم، توسط عوامل ناشناس، یا هک شده و یا همانند مطلب من، ناگهان از صفحه حذف گردیده است!

مگه تو این یادداشت چی نوشته بودم که بعضی ها رو رنجونده بود؟ تنها از اتفاقی که برایم افتاده بود و به شکلی مورد سوءاستفاده مالی و معنوی قرار گرفته بودم و در واقع از حسن نیتم سوء استفاده شده بود، پرده برداشته و از این طریق خواسته بودم هشداری داده باشم و آدما رو هشیار کرده باشم که مراقب کسانی که در کمین نشستن تا از موقعیت اجتماعی و پولشون، سوء استفاده کنند، باشن! و آخرش هم با شجاعت به این اشتباه اعتراف کرده و از کسانی که هشدارهاشون را جدی نگرفته بودم عذرخواهی کردم! و این اعتراف به اشتباه و عذرخواهی را شجاعت و هنر دونسته بودم! حالا یک عده خوششون نیومد و متن رو به شکلی که حدس می زنم چه جوری باشه محو کرده بودند! حالا سوالم از این فرد یا احتمالا افراد اینه که متن رو حذف کردی، با واقعیت چیکار می کنی؟!

ظاهرا این دوستمون شجاعت پذیرش قبیح بودن خیانتی که کرده رو نداشت و سعی کرد صورت مسئله رو پاک کنه! اما خبر نداشت که تَشتِش از پشت بوم افتاده و اونهایی که باید به واقعیت های شخصیتی اش پی ببرن، بردن! همین.